گل های بابونه
حرف های یک شیمیست با خدا+خودش 
قالب وبلاگ
لوگوی وبلاگ

گل های بابونه

مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
خیلی دلم گرفته اخه چرا من؟! خدا این دلتنگی از چیه ؟ برا کیه؟ نمی فهمم دلم چشه؟ رفتم پیش دکتر گفت زخم معده داری دوا داد خوردم ولی اثر نکرد اه ! می فهمی دارم تو رو میگم آهای تو رو تو دوای دلمی این زخم معده و این حرفا بهانه است . ای کاش تو زندگیم نیومده بودی نمی دونم حکمتش چی بود خدا بهتر می دونه. اوهوی خیلی نامردی ! اره می دونم من از تو ام نامردترم ! ای خدا اصلا اینا بهونه است تو دوای درد دلمی اومدم محضرت میگی یه صفحه قرآن بخون انگار باهات حرف می زنم آروم میشی ! خدا جون از خودم بدم میاد ! یه کار کن جبران کنم میدونم بنده بدی هستم ! یادته می گفتم خدایا اینم بده دیگه این کارو نمیکنم تو هم صبورانه بهم دادی چی بگم بگم ای کاش نمی دادی ! موندم تو کاره خودم واقعا ما آدما چه پیچیده هستیم خودمونم با خودمون مشکل داریم . اه نمی دونم چی بگم فقط میگم خدا خودت نجاتم بده همین 
[ چهارشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1391 ] [ 9:13 PM ] [ م س ش ]

امشب زمین و آسمان قرار ندارد همه منتظر ورود بانوی بزرگوار دو عالم هستند . محمد خندان است کوثر بدنیا میاد خدیجه به دخترش می بالد خانه محمد همچون نگینی درخشان در مدینه منور شده است . محمد به آرامی کودک را در آغوش می گیرد و در گوشش اذان میگوید چه زیبا صوتی ست نخستین کلام های این دنیا که به گوش زهرا ارام زمزمه می شود. زهرا خوش امدی دنیا به وجود تو افتخار می کند ای مادر 12 امام ای مادر همه خوبی ها یا جدا خوش امدی دنیا همچون تو ندیده و نخواهد دید . ای مادر خوبیها امروز را به یاد روز مادر نامیدند و چه زیبا روزیست . مادران به خود افنخار می کنند که دنیا مادری همچون دارد. 

مادرم روزت مبارک

 دوستت دارم بی نهایت

 عاشقتم تا ابد

[ جمعه 22 اردیبهشت ماه سال 1391 ] [ 10:55 PM ] [ م س ش ]

خیلی وقته دلم میخاد بگم دوستت دارم بگم دوستت دارم از تو چشمای من بخون که من تو رو دارم فقط تورو دارم بی تو کم میارم نبینم غم واشک و تو چشمات نبینم داره می لرزه دستات نبینم ترسو توی نفسات ببین دوستت دارم منم مثل تو با خودم تنهام منم خسته از تمومه دنیام  منم سخت می گذره همه شبام ببین دوست دارم ببین دوستت دارم دوست دارم وقتی که چشماتو می بندی با من به دردهای این دنیا می خندی اروم میشی بگی از غمو دل کندی بیا بهم بگیم دوستت دارم دوست دارم من اون چشمای قشنگتو دارم واست می خونم این آهنگتو هرچی می خوایی بگو از دل تنگه تو بیا بهم بگیم دوستت دارم  اره دوستت دارم

[ یکشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1391 ] [ 3:17 PM ] [ م س ش ]

امشب آسمان مدینه خون گریه می کند ابرهای سیاه بر روی شهر سایه انداخته در خانه محقر علی، فاطمه آرام رو به قبله ارامیده است صدای ارام و ضعیفی می گوید علی جان خودت غسلم بده و آرام وبی سرو صدا مرا به آغوش خاک بسپار و علی با چشمان غمگین و مردانه اش پرپر شدن آرام یاسش را نظاره می کند در آن گوشه ی خانه کودکان مظلومانه نشسته اند و آرام و قرار ندارند حسین با چشمان اشک آلود سر برروی بالین زینب گذاشته حسن و ام کلثوم در کنارش نشسته اند زهرا خوشحال است که به پیش پدر و خدای خویش میرود ولی از طرفی غمگین است که از همسر و فرزندانش جدا میکند آرام می گوید علی کودکان را به تو سپردم دیگر رمقی در جان نمانده آرام آرام صدای ملایک به گوش می رسد که به استقبال زهرا صف کشیده اند خنده ای بر لبان زهرا نقش می بندد و دنیا یتیم می شود . مادر می رود . کودکان بی قرارند علی آرام اشک می ریزد یا زهرااااااااااا

[ سه شنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1391 ] [ 9:47 PM ] [ م س ش ]

خسته ام از دنیا از غم و شادی ها آسمان هم ابریست دل من هم ابری آفتاب قلبم پشت این ابراشده پنهان و محو ابر من پیشم بیا تا ببارد باران آفتاب قلبم آید از پشت ابر


[ جمعه 25 فروردین ماه سال 1391 ] [ 10:38 PM ] [ م س ش ]

"... نگاهها نیز همچون انسانها انواع گوناگونند..."


مجموعه آثار ۲۵ / انسان بی خود / ص ۳۹۷

"... بردگی گذشته، بردگی آگاهانه بود که هم برده حس می‌کرد که برده شده و هم احساس می‌کرد که از کی و چگونه برده شده و هم خواجه‌ای را که او را به بردگی کشانده می‌شناخت و هم از سرنوشت خودش که به اسارت قالبهای تحمیلی نظام بردگی کشانده شده آگاه بود. شلاقی را که بر گرده‌اش می‌خورد حس می‌کرد. اما برده‌ها- انسان‌ها- آزاد شده‌اند ولی ناخودآگاهانه از درون به بردگی کشانده شده‌اند. گرچه «سرها»ی بردگان از قید بندگی «رها» شده اما «درون سرها» برده شده و می‌شود. این فاجعه است..."


مجموعه آثار ۲۵ / انسان بی خود / ص ۱۷۱

[ پنجشنبه 10 فروردین ماه سال 1391 ] [ 11:01 PM ] [ م س ش ]

"... نگاههایی نیز هست که اشیا را و اشخاص را به گونه‌ای می‌بیند که برای ما قابل تصور نیست، نمی‌توانیم حدس بزنیم که مثلاً سر در یک معبد، یا رنگ سرخ، یا سیاه، یا مثلاً یک مناره بلند یا بهت خاموش و گرفته یک غروب را چگونه می‌بیند، اینها غالباً از آنچه می‌بینند کمتر حکایت می‌کنند زیرا دیگران از آن چیزی دستگیرشان نمی‌شود و برایشان همواره به صورت معمایی شگفت باقی می‌ماند و آنان را یا به اشتباه، یا شعر، یا مبالغه و و و... متهم می‌کنند..."

مجموعه آثار۲۵ / انسان بی خود / ص ۳۹۷

[ پنجشنبه 10 فروردین ماه سال 1391 ] [ 10:58 PM ] [ م س ش ]

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 15356