X
تبلیغات
رایتل

گل های بابونه

حرف های یک شیمیست با خدا+خودش
چهارشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1391

شکواییه از خود

خیلی دلم گرفته اخه چرا من؟! خدا این دلتنگی از چیه ؟ برا کیه؟ نمی فهمم دلم چشه؟ رفتم پیش دکتر گفت زخم معده داری دوا داد خوردم ولی اثر نکرد اه ! می فهمی دارم تو رو میگم آهای تو رو تو دوای دلمی این زخم معده و این حرفا بهانه است . ای کاش تو زندگیم نیومده بودی نمی دونم حکمتش چی بود خدا بهتر می دونه. اوهوی خیلی نامردی ! اره می دونم من از تو ام نامردترم ! ای خدا اصلا اینا بهونه است تو دوای درد دلمی اومدم محضرت میگی یه صفحه قرآن بخون انگار باهات حرف می زنم آروم میشی ! خدا جون از خودم بدم میاد ! یه کار کن جبران کنم میدونم بنده بدی هستم ! یادته می گفتم خدایا اینم بده دیگه این کارو نمیکنم تو هم صبورانه بهم دادی چی بگم بگم ای کاش نمی دادی ! موندم تو کاره خودم واقعا ما آدما چه پیچیده هستیم خودمونم با خودمون مشکل داریم . اه نمی دونم چی بگم فقط میگم خدا خودت نجاتم بده همین 
ارسال در فرندفا