X
تبلیغات
رایتل

گل های بابونه

حرف های یک شیمیست با خدا+خودش
پنج‌شنبه 12 مرداد‌ماه سال 1391

فک میکنی

فک می کنی چرا پیشت نیومد؟!!

فک میکنی گاهی تصمیم میگیری تو پیشش بروی

هااااان

اصلا تو فکر داری؟!

اگر داشتی اصلا به او فکر نمی کردی

حیف از تو

حیف از احساسات تو

راحت تو را به بازی گرفت

راحت

و تو هم کودکانه با او بازی کردی

بی آنکه بدانی عروسکی که او به تو داد  از کودکی دیگر دزدیده بود

حیف از دلت که عاشق عروسکش شدی

و در پی اش گریه کردی

گریه و گریه..

به خانه که آمدی مادر گفت چرا گریه 

چشمانت را گریان نبینم

تو رو به مغازه عروسک فروشی برد

و تو یکی را انتخاب کردی

مادر گفت دخترم تو نازی تو عزیز دل منی

از غریبه نخواه به خودم بگو

و تو شادان عروسکت را بغل کردی

و آرام صورتش را بوسیدی

زندگی همینه

صبر 

صبر

صبر


ارسال در فرندفا