X
تبلیغات
رایتل

گل های بابونه

حرف های یک شیمیست با خدا+خودش
پنج‌شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1391

تند

روزا دارن میگذرن 

من هرروز باید بیشتر تلاش کنم

یکم نیروم کم شده

حس می کنم از درون تخلیه شدم

ولی نباید اینجور باشم

خیلی بده

من باید الان تخته گاز پیش برم

تا بی نهایت

خیلی سریع

خیلی تند

میخام زود این پایان نامه رو جمع کنم و برم

خسته شدم

دلم خونمونو میخاد

بابامو مامانمو

محی جونم

خدا کمک کن زود تموم شه

خداجون خیلی دوستت دارم

دستمو بگیر من بی تو هیچم


ارسال در فرندفا