X
تبلیغات
رایتل

گل های بابونه

حرف های یک شیمیست با خدا+خودش
چهارشنبه 9 بهمن‌ماه سال 1392

شکر نعمت

یه روزی بود

یه روزگاری

یه ظرفی بود

توش کمی آب بود

یه بچه ی تشنه ازش کمی خورد

اون هیچ وقت فکر نمیکرد این آب که مایعی برای رفع تشنگی و عطشه بتونه چه کارایی انجام بده

یعنی هیچ کدوم از ما قدرشو نمیدونیم

اصلا هرکی دسترسی به آب داره باید احساس خوشبختی کنه

نمیدونم اگه ما آدما که گاهی از مسایل کوچیک و بزرگ غمگین و نالان میشیم

یا می بریم و دلمون میخاد بمیریم

اگه بفهمیم که چه چیزا داریم و اگه نداشتیم چی میشد

شاید هرلحظه و هر دم شکرگزار خدا باشیم

همین آ آب سالم داری خداتو شکر کن

همین هوایی که نفس میکشی خداتو شکر کن

میدونی قدر آبو کی میدونی

اونی که تو بیابون مونده

گرما و عطش مونده و هیچی نداره

میدونی قدر هوا رو کی میدونه

اون طفلی که تو بغل مادرش زیر آوار مونده

و آروم آروم نفس میکشه

و تلاش میکنه برای زندگی

اره خواهر

اره برادر

به خودم دارم میگم

که یادم نره

شکر نعمت نعمتت افزون کند

کفر نعمت از کفت بیرون کند

ارسال در فرندفا