گل های بابونه

حرف های یک شیمیست با خدا+خودش

گل های بابونه

حرف های یک شیمیست با خدا+خودش

مقصر کیست؟

از کتاب فاطمه فاطمه است: اگر توده ی مامعتقدند که :"صرف حب علی" و "ولایت علی" –بدون شناخت و عمل- یک اثر شیمیایی و خاصیت اسیدی دارد که به حکم قرآن !" زشتی ها و بدی هایشان را به زیبائیها و نیکی ها تبدیل"می کند ، یعنی نفس همین خیانتی که در این دنیا می کنید در آخرت تغییر ماهیت می دهد و به صورت خدمت در می آید و بعبارت دیگر: هر گناهی که اینجا کردند آنجا پایشان ثواب می نویسند"! مقصر کیست؟

عید مبعث مبارک

از کتاب آری این چنین بود برادر: اما برادر! ناگهان خبر یافتیم که مردی از کوه فرود آماده است و در کنارمعبدی فریاد زده است که:

"من از جانب خدا آمده ام"

ومن باز بر خود لرزیدم که باز فریبی تازه برای ستمی تازه اما چون زبان به گفتن گشود باورم نشد:

من از جانب خدا آمده ام که خدا اراده کرده است تا بر همه ی بردگان و بیچارگان زمین منت بگذارد و آنان را پیشوایان جهان و وارثان زمین قرار دهد.

شگفتا ! چگونه است  که خدا با بردگان و بیچارگان سخن می گوید و به آنها مژده ی نجات ، و نوید و رهبری ، و وراثت بر زمین می دهد.

باورم نشد گفتم: او نیز همچون پیامبران دیگر در ایران و چین وهند... شاهزاده است که به نبوت مبعوث شده است تا با قدرتمندی هم پیمان شود و قدرتی تازه بیافریند.

گفتند: نه ، یتیمی بوده است و همه او را دیده اند که در پشت همین کوه ، گوسفندان را می چرانیده است. گفتم : عجبا! چگونه است که خداوند فرستاده اش را از میان چوپانان برگزیده است؟

گفتند: او آخرین حلقه ی سلسله ی چوپانان است و اجدادش همه ، رسولان چوپان از شوق ، یا از هراسی گنگ بر خود می لرزیدم که برای نخستین بار از میان ما پیامبری بر خاسته است.

به او ایمان آوردم ، چرا که همه ی برادرانم را گرد او دیدم. بلال ، برده ی برده زاده از پدر و مادری بیگانه ای از حبشه. سلمان آواره ای به بردگی گرفته شده از ایران ، ابوذر ، فقیر در مانده گمنانی از صحرا سالم ، غلام زن حذیفه ، این بیگانه ی ارزان قیمت ، برده سیاه پوست ، اکنون پیشوای همه یاران او شده است.

باور کردم و ایمان آوردم چرا که کاخش چند اتاق گلی بود که خود در گل و خاک کشیدن شرکت کرده بود ، و بارگاه و تختش تکه چوبی بود انباشته از برگهای خرما!

حج

از کتاب پدر ، مادر ، ما متهمیم: خواهر ، برادر روشنفکرم: حجی که تو راست گفتی و مسخره کردی ! این حج حاجی است ، حج ابراهیم ، میعاد هر سال و هر نسل انسان است با ابراهیم! چه میعادی؟ که چه بکند؟ برسر نهضتی که او در جهان آغاز کرد باز با او همه سال پیمان ببندد و هر نسلی در زندگی با او عهد کند چه نهضتی؟ برای تولین بار ، نهضت استقرار توحید و نابودی شرکو خواهید گفت ، حالا که شرک نیست ، بت ها را هم که او شکست . حالا دیگر بتی وجود نداردریال چرا وجود دارد و بیشتر و قوی تر از همیشه وجود دارد! ابراهیم فقط یک شخصیت تاریخی نیست ، پیامبران بعد از او ، حتی پیامبر من ادامه دهنده ی راه اویند. پس راه ابراهیم راهی است که هنوز روندگان باید براهش بروند ، و نهضتش ، نهضت زندگی است ، و شرکی که او با آن مبارزه می کرد امروز بیشتر از زمان او بر جهان حکومت می کند ، و بدتر و خشن تر ، اما پنهانی!



ادامه مطلب ...

سرود آفرینش

در چند پست سرود آفرینش رو گذاشتم که ترجمه ی نسبتا آزاد اما وفادار دکتر شریعتی از مقدمه ی منظومه ی طولانی "سفر تکوین " ، یکی از "دفتر های سبز " شاندل ، نویسنده و شرق شناس فرانسوی نژاد زادهی تونس است اگر متن کامل را می خواهید به ادامه مطالب بروید

ادامه مطلب ...

سرود آفرینش۵

قسمت آخر:

و خداوند خدا ، هر بامدادان ، از برج مشرق بر بام آسمان بالا می آید و دریچه ی صبح را می گشود و ، با چشم راست خویش ، جهان را می نگریست و همه جا را می گشت و...

هر شامگاهان ، با چشمی خسته و پلکی خونین ، از دیواره ی مغرب ، فرود می آمد و نومید و خاموش ، سر به گریبان تنهائی غمگین خویش ، فرو می برد و

هیچ نمی گفت  

و خداوند خدا ، هر شبانگاه ، بر بام ْسمان بالا می آمد و ، با چشم چپ خویش ، جهان را می نگریست و قندیل پروین را برمی افروخت و جاده ی کهکشان را روشن می ساخت و شمع هزاران ستاره را برسقف شب می آویخت ، تا در شب ببیند و نمی دید ، خشم می گرفت و بیتاب  می شد و تیر های آتشین بر خیمه ی سیاه شب رها می کرد تا آن بدرد و نمی درید و می جست و نمی یافت و ...

سحرگاهان ، خسته و رنگ باخته ، سرد و نومید ، فرود می آمد و قطره اشکی درشت ، از افسوس ، بر دامن سحر می افشاند و می رفت و           هیچ نمی گفت.

رودها در قلب دریاها پنهان می شدند و نسیم ها پیام عشق به هر سو می پراکندند ، و پرندگان در سراسر زمین ناله ی شوق بر می داشتند و جانوران ، هر نیمه ، با نیمه ی خویش بر زمین می خرامیدند و یاس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا می افشاندند و اما...

خدا همچنان تنها ماند و مجهول ، و در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس !

و در آفرینش پهناورش بیگانه . می جست و نمی یافت.

آفریده هایش او را نمی توانستند دید ، نمی توانستند فهمید ، می پرستیدندش ،اما نمی شناختندش و خدا چشم براه "آشنا" بود.

پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گون گونه اش غریب مانده است ،

در جمعیت چهره ها ی سنگ و سرد ، تنها نفس می کشید.

کس "نمی خواست" ، کسی " نمی دیدید" ، کسی "عصیان نمی کرد" ، کسی عشق نمی ورزید ، کسی نیازمند نبود ، کسی درد نداشت ....و...

و خداوند خدا ، برای حرف هایش ، باز هم مخاطبی نیافت ! هیچکس او را نمی شناخت ، هیچکس با او "انس" نمی توانست بست

"انسان" را آفرید!

و این ، نخستین بهار خلقت بود. 

سرود آفرینش۴

و با نخستین لبخند هفتمین سحر ، "بامداد حرکت" را آغاز کرد:

کوهها قامت بر افراشتند و رود های مست ، از دل یخچال های بزرگ بی آغاز ،

به دعوت گرم آفتاب ، جوش کردند ، 

و از تبعید گاه سرد و سنگ کوهستان ها بگریختند و ، بیتاب دریا

-آغوش منتظر خویشاوند-

بر سینه ی دشت ها تاختند و

در یاها آغوش گشودندو... در نهمین روز خلقت،

نخستین رود به کناره ی اقیانوس تنها هند رسید و اقیانوس ،

 که از آغاز ازل ، در حفره ی عمیقش دامن کشیده بود،

چند گامی ، از ساحل خویش ، رود را ، به استقبال ، بیرون آمد و رود،

آرام و خاموش ،

خود را ،

-          به تسلیم و نیاز-

-          پهن گسترد ،

و پیشانی نوازش خواه خویش را

پیش آورد ،

و اقیانوس

-          به تسلیم و نیاز-

لب های نوازشگر خویش را پیش آورد

و بر آن بوسه زد.

و این بوسه بود.

واین نخستین بوسه بود.

و دریا ، تنهای آواره و قرار جوی خویش را در آغوش کشید،

و او را ، به تنهائی عظیم و بی قرار خویش ، اقیانوس ، باز آورد.

و این نخستین وصال دو خویشاوند بود.

و این در بیست و هفتمین روز خلقت بود

وخدا مینگریست.

سپس طو فان ها بر خاستند و صاعقه ها در گرفتند و تندر ها فریاد شوق و شگفتی بر کشیدند و :

باران ها و باران ها و باران ها !

گیا هان رو ئیدند و درختان سر بر شانه های هم برخاستند و مرتع های سبز پدیدار گشت و جنگل های خرم سر زد و حشرات بال گشودند و پرندگان ناله بر داشتند و پروانگان به جستجوی نور بیرون آمدند و ماهیان خرد سینه ی در یاها را پر کردند....