X
تبلیغات
رایتل

گل های بابونه

حرف های یک شیمیست با خدا+خودش
چهارشنبه 21 تیر‌ماه سال 1391

بی پروا

تقریبا نه ماه پیش بود که قلبم باردار شد باورم نمیشه که باردار شدم خیلی بی پروا بودم که زیر این بارداری رفتم وسطاشم تا سقط پیش رفتم ولی خدا رحم کرد ولی حالا دنیا نمیاد این عشق داره وجودمو می خوره هی انتظار دیگه طاقتم طاق شده دنیا بیا عشقم بخدا چشم انتظارتم رسوای عالمم کردی اگه نیایی و نبینت عشقمو می کشنن بیا دیگه بیاااااااااااااااااااااااااااااااااا می دونم درد داره ولی لذت بخشه بیا عزیزم 

ارسال در فرندفا